اگه کسی رو‌ نداری

که بدون هیچ دلیلی

بهش زنگ بزنی

تنهایی

خیلی چیزا دست آدم نیست

شاید حتی بشه گفت هیچی دست آدم نیست

زندگی یک رودخونه سهمگینه

میبره با خودش تو رو

خانواده ، جغرافیا، فرهنگ

رفقات،کارت، وضعیت اقتصادیت و کلی فاکتور دیگه

شاید خودت انتخابشون کرده باشی ولی مجبور بودی

باید میکردی

داشتم الان فکر میکردم این روتیشن رفتم خونه فلان کار و فلان کارو بکنم

دیدم پلن های روت قبلی هنوز لنگ در هوا مونده

پس

Good Plane is no plane

با هیچکسم

میل سخن نیست .

در رنج کشیدن ما

هیچ فضیلتی نیست .

۱۴۰۳

میانه مرداد ۱۴۰۳

اونقدر اتفاق از اول این سال تا الان افتاده که انگار یک قرن گذشته

چی بوده این خاور میانه

کجاییم ما

۳۱ تیر ۱۴۰۲ ( ۴ محرم ) شنبه

این روز ثبت بشه که یادم‌ بمونه

روزی که با یکی از تلخ ترین اتفاقات زندگیم(( باید )) کنار بیام

و دیگه امیدی به برگشتی نیست

با تمام وجود غمگین

حس یأس دارم و هیچ چیز برام جالب نیست و اهمیتی نداره

امیدی به آینده ندارم

این هر چی هست

زندگی نیست

همیشه

پشت دستی زدیم

که

پوچ

بود

گفتمش طرف من واسه تو All in ام رو گذاشتم

مشتی بیا و بگذر و از ما نگذر

اما گذشت

ولی از لحظه ای که چشمامو رو هم میذارم جلومه

به عشق اعتقادی ندارم دیگه

اما بعضیا خوب میشینن تو دل و ذهنت

اونم از خریت خودمونه

من کاملا با خر بودنم کنار اومدم

و اینکه هیچ عدالتی در هیچ چیزی نیست

آخر قصه ها قرار نیست خوب تموم شه

هیچی

مهم

نیست

از الان تا قیومت

یادم بمونه

((

که بابا

آدم

عاقل

عاشق

نمیشه

))

عاقل دیدی فرار کن

گفتم

فراموشم مکن

گفتا

تو در یادی مگر

!

؟

۰

آدم مثل مار پوست نمیندازه

آدم عوض میشه

از ریشه

از بنیان

هر چی جلوتر میری حقیقت عریانتر میشه

و خیلی از مفاهیم از معنا تهی میشن

زن

زندگی

آزادی

مترقی ترین شعاری که شنیدم

دست من نیست که

دل از سنگ نیست که

دل واسه بستنه 

 

چقدر خوب گفت 

(( توی دلم یه پادگان سرباز 

انگار رختاشونو میشورن )) 

جایی از زندگی که فکر میکنی نقطه عطف زندگیته همیشه حالت بده 

همه جاهای مهم زندگی همین عن بوده 

لعنت به هر چیز و هر کسی که اینچنین زندگی رو سخت کرد

 

پرده اول - اسفند ۹۸

از ماه ها قبل فیلمهای آخر زمانی از ووهان چین مخابره میشد 

شهرها متروکه،همه جا تعطیل، همه با ماسک و آمار عجیب کشته ها 

کرونا وارد میشود 

پرده دوم - کل سال  ۹۹

تمام جهان درگیر شدن، همه دنیا رفت به خواب

انگار وسط یک فیلم تخیلی هستی 

وخب ایران هم وضعش مشخص بود 

بدتر از بد

پرده سوم - ۱۳ تیر ۱۴۰۰ - خلیج فارس - بارج اقامتی Sea Pad

از صبحش گلوم سوزش داشت، عصر که با کشتی برگشتیم دیگه افتادم، تب و بدن درد 

دکتر تست گرفت

و خب منم مثبت شدم

 پرده آخر 

چند هفته پیش خواب دیدم مردم، خیلی الکی با یک تزریق اشتباه

تو خواب با خودم گفتم چه الکی و مفت مردم حیف باغ و ماشینم

بعد کنار اومدم با مرگم و بعد دیدن بدن یخ زدم تو سردخانه، دنبال اون دالان معروف واسه رفتن به مرحله بعدی بودم 

همین قدر ساده و سبک باید رفت

این دنیا چیز زیادی نداشت واسه ارائه به من 

این وصیت نامه نیست من خوب میشم ولی میخوام بعدها بدونم تو ۳۵ سالگی هم هیچ طنابی من رو به این دنیا متصل نکرده

و چقدر حس تنهایی داره آدم 

اونم از نوع اگزیستانسیالیستش   

 

 

تو نه ما ، هممون ، همونی هستی که اونا میخوان 

جریان رسانه تو رو میبره به بحری که همه اونجان 

حتی اگر معترضی، اونا خواستن که تو اعتراض داشته باشی

ما چیزهایی رو میدونیم که به خوردمون دادن 

ماهی سیاه کوچولو ها هم هستن تا ما امیدوار بمونیم و فکر کنیم میشه و اگر نتونستیم کاهلی از خودمونه 

باید یک بار برای همیشه باید با این واقعیت تلخ روبرو بشیم که ما هیچ جایی توی هیچ معادله ای نداریم 

شاید خیلی سیاه باشه ولی متاسفانه حقیقته 

تنها راه فرارش هم روزمرگی میتونه باشه حل شدن تو دغدغه های جاری و سطحی

انسان در جست و جوی معنا !!!!! چه حرف خنده داری 

  زندگی رو باید چلوند 

 

هر آدمی شاید در عمرش فقط یک بار می تواند کسی را به تمامی دوست بدارد.

تمامش را،

حتا تیرگی های روحش را بپرستد.

خدا بسازد از آدمی که می داند آسمانی نیست.

نگاهش کند و دلش ضعف برود و بی آن که داشتن یا نداشتن آغوشش چندان مهم باشد، از حال خوب او به آرامش برسد. محو شود، پنهان شود، گم شود در زوایای تن او حتی اگر به نگاهی از دور قناعت کند.

دل خوش کند حتا به بوسه های ناممکن قبل از خواب، به عکسی روی گوشی موبایلی.

هر کسی شاید فقط یک بار، با یک آدم، پرنده می شود.

و ما همیشه دیر رسیدیم.

همیشه دوم شدیم، وقتی به خداهای زمینی دلخواهمان رسیدیم.

همیشه پرچم غریبه ای روی قله ای که فتح کردیم، کره ای که کشف کردیم، پیش از ما نشسته بود.

همیشه مقایسه شدیم و باختیم. ما معمولی ها.

ما که فکر کردیم همین که مهربانیم کافی است و نبود.

فکر کردیم همین که صادقانه دوست بداریم کافی است، و نبود.

ما که تاریکی های درونمان را به حرمت علاقه پیش چشمهایی که دوست داشتیم نمایان کردیم، و همین شد که دل بریدند و رفتند و ماندیم کنار دیوارهای سیمانی شهری که کسی در آن با بقیه حرف نمی زند.

دوم شدن کشنده است. این که مقایسه ات کنند و به رویت بیاورند که تنها کاری که کردی این بود که آتش حسرت نبودن آدم قبلی را دوباره بیدار کردی. انگار تیغ تیزی کشیده باشند روی شاهرگ روحت، از پا در می آیی، مثل اسب مسابقه پیری که پایش شکسته باشد. بی مرهم؛ در انتظار زوال.

شاید هم هیچ بودن بهتر است از دوم بودن. تا جوانی فکر میکنی نه، جنگیدن بهتر است، می توانی برنده شوی. اما روحت که سالخورده شد، می روی آرام و خونسرد می نشینی میان تماشاگران. بی هیچ هیجانی. اگر هم کسی گفت دوستت دارم، وانمود میکنی سمعکت در خانه جامانده.

عادت می کنی به فقدان. مثل پیرمردی که هر روز صبح به نانوایی محله ما می آید، بعد یادش می افتد زنش مرده، می نشیند روی نیمکت، گاهی در فکرها گم می شود و گاهی بی صدا گریه می کند، و کمی بعد نان برشته ای می گیرد و می رود. بی آن که کسی منتظرش باشد، بی آن که برای "کسی" نان برده باشد. لابد یک روز صبح دیگر به نانوایی نمی آید و ما می فهمیم که مرده. در سکوت.

تنهای تنهای تنها.

 

 

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را

عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است‌

 

 

همیشه نگران فردایی هستیم که نیست  !!!